خبر اینجاست ، ببخشید اعلامش اینقدر طول کشید
Saturday, January 5, 2008
Wednesday, December 26, 2007
پی نوشت مهم تر از پست
! باز هم شب های برفی و من و پنجره ی رو به این شهر بزرگ
باز هم وسوسه ی شیرجه زدن روی این برف های دست نخورده از طبقه ی دهم این برج
... و باز هم وسوسه ی دود در این سرمای استخوان سوز
: پ.ن
اين روزها قرار است خبرهايي باشد
! منتظر باشید
Posted by
محدثه
at
12:04 AM
|
Monday, December 17, 2007
... وقتی
وقتی همه چیز رنگ عوض می کند و رنگ نویی به خود می گیرد
وقتی بعد از پشت سر گذاشتن یک دنیا امتحان سخت و طاقت فرسا ، آسایش و آرامش مهمان خانه ی پر گرد و غبار دل خسته ات می شود
وقتی همه ی تلخی ها رنگ خاطره به خود می گیرد و شیرین می شود
وقتی بعد از پشت سر گذاشتن یک دنیا امتحان سخت و طاقت فرسا ، آسایش و آرامش مهمان خانه ی پر گرد و غبار دل خسته ات می شود
وقتی همه ی تلخی ها رنگ خاطره به خود می گیرد و شیرین می شود
وقتی خودت می مانی و انگشت شمار بازمانده های نزاع پر درس زندگی
وقتی یک دنیا تجربه می ماند و روزهای پیش رو
وقتی بی نیازی از بودن ها ، همه زندگی را تحت سلطه می گیرد
وقتی یک دنیا تجربه می ماند و روزهای پیش رو
وقتی بی نیازی از بودن ها ، همه زندگی را تحت سلطه می گیرد
وقتی اشک بوی دلتنگی را از دست می دهد و لطافت احساس شاعرانه به خود می گیرد
وقتی مه پشت پنجره می شود یادآور مبارزه ی سخت زندگی و دیگر بر پرده ی افکار نقش دلتنگی نمی زند
وقتی مه پشت پنجره می شود یادآور مبارزه ی سخت زندگی و دیگر بر پرده ی افکار نقش دلتنگی نمی زند
وقتی همه ی اهداف گم شده در خستگی قد علم می کنند و گوشزد می کنند ، حال که خستگی گذشته تلاش باید شروع شود
وقتی صبح پر امید آغاز می شود و شب پر انرژی به دور از خستگی به پایان می رساند روزی دگر را
وقتی صبح پر امید آغاز می شود و شب پر انرژی به دور از خستگی به پایان می رساند روزی دگر را
وقتی این توان بی نهایت باز هم هدایتگر کوشش بی نهایت بندگی می شود
... وقتی پوچ ها رنگ می بازند و بی ارزش می شوند
... وقتی پوچ ها رنگ می بازند و بی ارزش می شوند
آن گاه است که عشق نو در خانه ات را می زند و معصومانه تو را به آغوش پر حرارتش می خواند
Posted by
محدثه
at
9:00 PM
|
Monday, December 10, 2007
شب
سر بر دامن شب گذاشتن ، آرمیدن در سکوت سایه روشن شب برفی
در آغوش کشیدن آسمان قرمز پرنوید ، پر امید
غوطه ور شدن در حظ فرود بلورهای برفی روی بدن برهنه
غرق شدن در دنیای پر معجزه ی محو در مه
و دلگرم شدن به تکرار پرنشانه ی پر حرارت
و سکوت و سکوت و سکوت
اشک و اشک و اشک
! و وصل ! وصل دوباره
! دریاب
Posted by
محدثه
at
8:12 PM
|
Tuesday, December 4, 2007
! یک تجربه
مدت ها بود که تماس تلفنی نداشتیم . خبر را که شنید ، بلافاصله زنگ زد . نگران و پریشان بود
: با عجله رفت سراغ اصل مطلب
تو سراغ دکتر ... رفتی برای مهاجرت؟ -
آره ! چه طور؟ تو از کجا می دونی؟ -
بهم زنگ زده بود -
گفت بهش گفتی شماره اش رو از من گرفتی ،می خواست دستش بیاد چقدر مصممی برای رفتن ، پول هم بهش دادی؟
نه ! دیروز قرار داشتیم اما هر چی زنگ زدم جواب تلفن رو نداد ، چیزی شده؟ -
(کجا قرار بود بری؟(با کنایه این جمله را پرسید-
هند ، خبری ازش داری ؟ -
! فراریه -
دختر چقدر سر به هوا شدی؟ برو خدا رو شکر کن ! هند کجا بود ؟ همه ی دخترایی که باهاش رفتن از دوبی سر در آوردن ! الان هم تحت تعقیبه
...
خشکم می زند ! خدای من مگر می شود؟
وکیل بود . تلفن ثابت نداشت . همه ی هماهنگی هایش با تلفن همراه بود . عجله داشتم برای رفتن ، کسی هم از تصمیمم خبر نداشت . کل موجودی ام را از حساب بانکی ام خارج کردم ، از کسی هم کمک مالی نمی توانستم بگیرم . پول زیادی نبود گفت با این پول اروپا و کانادا نمی توانم بروم
:اما همین مقدار پول به راحتی کفاف هزینه ی یک سال زندگی و تحصیل در هند را میدهد
نصف پول رو اینجا می گیرم ، نصف دیگه رو وقتی اونجا تحصیلت رو شروع کردی -
واحد هایی رو هم که اینجا پاس کردی برات تبدیل می کنم ، همون فیزیک می خوای بخونی دیگه؟ اصلن نگران نباش تا عید همه ی کارات انجام شده و پریدی
...
هنوز جملاتش در ذهنم می چرخد و بعد جملات دوستم که چند سال پیش با خانواده اش به وکالت همان وکیل از ایران رفته بود
چند وقت بعد خبر دستگیری اش را در یکی از سایت های خبری خواندم
زمستان 85
: با عجله رفت سراغ اصل مطلب
تو سراغ دکتر ... رفتی برای مهاجرت؟ -
آره ! چه طور؟ تو از کجا می دونی؟ -
بهم زنگ زده بود -
گفت بهش گفتی شماره اش رو از من گرفتی ،می خواست دستش بیاد چقدر مصممی برای رفتن ، پول هم بهش دادی؟
نه ! دیروز قرار داشتیم اما هر چی زنگ زدم جواب تلفن رو نداد ، چیزی شده؟ -
(کجا قرار بود بری؟(با کنایه این جمله را پرسید-
هند ، خبری ازش داری ؟ -
! فراریه -
دختر چقدر سر به هوا شدی؟ برو خدا رو شکر کن ! هند کجا بود ؟ همه ی دخترایی که باهاش رفتن از دوبی سر در آوردن ! الان هم تحت تعقیبه
...
خشکم می زند ! خدای من مگر می شود؟
وکیل بود . تلفن ثابت نداشت . همه ی هماهنگی هایش با تلفن همراه بود . عجله داشتم برای رفتن ، کسی هم از تصمیمم خبر نداشت . کل موجودی ام را از حساب بانکی ام خارج کردم ، از کسی هم کمک مالی نمی توانستم بگیرم . پول زیادی نبود گفت با این پول اروپا و کانادا نمی توانم بروم
:اما همین مقدار پول به راحتی کفاف هزینه ی یک سال زندگی و تحصیل در هند را میدهد
نصف پول رو اینجا می گیرم ، نصف دیگه رو وقتی اونجا تحصیلت رو شروع کردی -
واحد هایی رو هم که اینجا پاس کردی برات تبدیل می کنم ، همون فیزیک می خوای بخونی دیگه؟ اصلن نگران نباش تا عید همه ی کارات انجام شده و پریدی
...
هنوز جملاتش در ذهنم می چرخد و بعد جملات دوستم که چند سال پیش با خانواده اش به وکالت همان وکیل از ایران رفته بود
چند وقت بعد خبر دستگیری اش را در یکی از سایت های خبری خواندم
زمستان 85
Posted by
محدثه
at
11:19 PM
|
Friday, November 30, 2007
یادم باشد
کوهی از غصه را در آغوش کشیدم و زیر باران همه ی راه را دویدم ، دویدم تا به خانه رسیدم
چیزی به قلبم چنگ می زد ! با هر تپش قلبم غمی سیاه ، به تمام سلول هایم نفوذ می کرد . خسته و بی اراده خودم را روی سنگ کف اتاق رها کردم . آسمان می بارید ! قلمی در دست گرفته بودم و می نوشتم ! نمی دانم چه می نوشتم ! نمی دانم چرا می نوشتم ! کم کم تمام بدنم سست شد . سر انگشتانم منجمد شد پاهایم بی حس شد و من بی رمق و بی جان روی دفتر نوشته هایم از حال رفتم
خودم را دیدم که در میان ابرها می دوم ! می دوم و می دوم ! ابرها به هم گره می خوردند و من تند تر می دویدم تا روی کوه گره گرفتار نشوم یا روی گسل فاصله ، بی مفر نمانم ! تا او صدایم زد! نمی فهمیدم از کجا ! اما او بلند صدایم می زد ! ایستادم ! صدا گذشته ام را ورق می زد ! توانایی ها و مقاومت هایم را تحسین می کرد
! صدا من را به آغوشش می خواند تا دمی در آغوشش بیارامم
... و بعد صدای آب که گویی با زلالی اش غبار از دلم می شست
ناگهان جان رفته به تنم باز آمد ! چشم گشودم ! نور برق آسمان را دیدم و بعد صدای رعد
: و من همچنان صدای "سایه" ی در رویا را می شنیدم
"آرام باش ! هستم ! کنار تو! چشمانت را باز کن ! می بینی؟"
! آرام شده بودم
! آرام آرام
! امروز 6 ماه گذشت و شروع من تمام شد
! شکر! شکر که شروعم ، شروع ناتمام نبود
Posted by
محدثه
at
10:12 PM
|
Sunday, November 25, 2007
از کفم رها شد قرار دل
دستت را دور كمرم حلقه مي كني و سرت را روي شانه ام مي گذاري
مي دانم كه مي خواهي چيزي بگويي ، اما تو سكوت مي كني
سكوت و سكوت و سكوت
مي دانم ناآرامي و مي دانم كه مي داني آرامشت آن هم در آغوش من چقدر برايم عزيز است
آرام پيشاني ات را مي بوسم و سعي مي كنم جز بودنت به هيچ فكر نكنم
اشك هايت شانه ام را تر مي كند ! شانه ام از اشك هايت گرم مي شود
آرزو مي كنم كاش چيزي بگويي
اما تو فقط اشك مي ريزي
سرم را خم مي كنم و روي پيشاني ات مي گذارم
...اشك هايم روي گونه هايم مي غلتند و بعد پيشاني تو
و سكوت مي كنيم
اما مي شنويم
همه گفتني ها را
همه شنيدني ها را
آرام مي شوي
آرام مي شوم
...عجب معجزه اي است اين اشك
Posted by
محدثه
at
4:56 PM
|
Subscribe to:
Comment Feed (RSS)